تبليغاتX
دست و دل نوشت های حسن آقاو آقا احسان

امروز خروس خون از خواب بیدار شدم ...دیدم منزل نیست ... رفتم مطبخ دیدم داره حلیم می پزه .پیش خودم گفتم" برای همین بود که دیشب حسن زاده رو فرستاد دنبال گندم ".

گفتم :زن ! از کی داری هم می زنی ؟.

گفت : آقا حسن !4 ساعتی می شه .

 پیش خودم گفتم :" پس حتما باید خیلی لذیذ شده باشه ".

حسن زاده وارد مطبخ شد. چشمش رو مالید . یکی زدم پس گردنش ،که سلام بهت یاد ندادن پدر سوخته ؟جویده جویده سلام کرد .باز زدم پس گردنش(باید مرررررررد بار بیاد .) که بپره بره همشیرش رو هم صدا بزنه که بیان ... حلیم بخوریم ... بعد حلیم خوردیم ... حلیم خوبی بود ولی من می گم مررررررررررد باس صوب جمعه کله پاچه بخوره .حلیم و این سوسول بازی ها مال ضعیفه جماعته . بعد رفتم توی حیاط گروه قدم بزنم . دیروز که نذاشته بودن استراحت کنیم .حیاط گروه خیلی پر شده از برف باس به این بایگان بگم بیاد برف ها رو پارو کنه بیریزه بیرون . حیاط پشتی هم که خب ... باس تمیز بشه ملت دوتا دوتا میان راه می رن نخورن زمین . این چند وقته برف امونم رو بریده .هوای سرد به مذاقم خوش نمیاد . تازه سرما روی کلیه هام ,هم اثر می ذاره ،نه اینکه کلیه هام مشکل داشته باشه . آخه رفتم دکتر بهم گفته یک کم مشکل دارم ولی شوما نگران نشید مهم نیست ... می دونید این  دکتر مکتر ها حرف زیاد می زنن که پول یامفت بگیرن . منم که پول بده نیستم ،نه این که خسیس باشم .نه ... فقط این ماه خرجم زیاده . آخه حاج اسدالله خان تصادف کرده ,بد جوری هم تصادف کرده, منم بهش پول قرض دادم (ببینید من عجب آدم خوب و بزرگواری هستم !) دیروز داشتم با منزلش صوبت می کردم گفت:" آقا حسن شوما نبودی ما بدبخت بودیم ".

منم گفتم :"هم شیره وظیفه هس و از این جور حرف ها" .

بعد می دونید این بایگان هم درس درمون پول من و نمی ده ،هی می گه ندارم !ندارم !.بهش می گم بابا من که فی سبیل اللهی کار نمی کنم .ولی نمی ره توی گوشش که نمی ره .من کلا آدم مظلوم واقع شده ای هستم ولی خب! می سازیم دیگه. فعلا دارم از پس اندازم می خورم و یک کم هم از ارث باقی مونده از" نن جان" خدابیامرزم .

بعد دیگه داشتم می گفتم رفتم توی حیاط داشتم راه می رفتم که یک هو نزدیک بود روی یخ ها لیز بخورم . گفتم عجب بابا , دوره ای شده .

 حسن زاده پرید که کمک کنه . زدم پس گردنش گفتم:" من هنوز انقدر بدبخت نشدم که به کمک تو یکی محتاج باشم ".منزل که دید پام این طوری شده کلی قربون صدقم رفت که من خیلی دوست دارم قربون صدقم بره. برای همین خودم رو زدم به این که حالم خیلی بده بعد روی پام تخم مرغ زد و ماساژ داد . بعد هم رفتیم برام تخم مرغ بشکنه ببینه کی چشمم زده تخم مرغ هی نمی شکست رسید به اسم مدرس ...آقا رو هوا شد نیمرو من می دونستم که این مرد چشماش خیلی شوره به روی خودم نمی آوردم . حالا وقتی بیاد گروه روی ماشینش خط می ندازم.

 منزل ناهار هم بهم داد ناهار باقالی پلو با گوشت گوسفند بود با  ماست و خیار و سالاد فصل. البته دوغم بود ولی من دوغ نمی خورم، آخه وقتی دوغ می خورم هم چی یه نمه یه جوراییم می شه ... انگار که مثلا یه جورایی ذوق ذوق بکنم . نه ، مثل این می مونه که دلم پیچ بره حالا یه دکتر می رم. ولی شوما نگران نشید.

 بعد ِ محرم و صفر ،عروسی ِ دخترِمش اکبره ،حالا من نمی دونم براش چی کادو بگیرم  ،شوما نظری ندارید ؟ منزل می گه :"براش یه ربع سکه بگریم" ولی من می گم که جاش براش یه سری بقاب نشکن خارجی بگیریم . البته میشه هم براش از همون هایی که یه تختش کمه بگیریم . ولی خب جهاز که نمی خوام براش جور کنم .

دیروز توی روزنامه می خوندم که قیمت سیب زمینی رفته بالا حتما به دلیل این سرمای اخیر هست ولی این جوری باشه یه مدت نمی تونیم سیب زمینی سرخ کرده بخوریم منم که همه می دونن می میرم برای سیب زمینی سرخ کرده آخه یه جور هایی خیلی خوش طعمه ....

عصر هم فوتبال نبود که ،ولی من طرفدار هیچ تیمی نیستم فقط یه خورده می گم استقلال بهتره البته من از صنعت نفتم خوشم میاد .

  تیم های خارجی هم همه خوبن ولی هیج کی علی دایی نمی شه . حالا که فوتبال نیست عصر ها هم بی کاریم .  بعد می ریم علافی حالا شب شام چی خوریدم ،هم مفصله و بر می گرده به رژیمم و این ها َکه بعدا می گم .

فعلا مخلص همه هم هستیم دربست .

+ نوشته شده توسط حسن و احسان آیراملو در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 0:11 |

من و حسن کلا آدم های بیکار و علافی هستیم ,صبح تا غروب توی گروه پلاسیم , نتیجتا  داریم زاغ سیاه شما ها رو چوب می زنیم و  به قول معروف" گر پشه ای بجنبد از نظر ما نماند نهان "!

بعد هم که خب خاله بازی رو هم هر دو مون خیلی دوست می داریم , اینه که دیدیم حالا که بازار وبلاگ نویسی به شیوه ی خاله زنک بازی رواج پیدا کرده , چرا ما با این همه آمار که جون می ده برای افشا گری , نیایم وبلاگ بزنیم ؟؟؟ این شد که اومدیم و یک وبلاگ را به اسم خودمان به ثبت رساندیم البته ما دلایل دیگری هم برای وبلاگ نویسی داریم که در زیر می گویم :

1) ما دیدیم وبلاگ ها داره شبیه اون سایت های خووب خووب مربوط به دوست یابی و این ها می شود !خب ما هم دل داریم دیگر , دلمان می خواهد ,که زیاد زیاد دوست داشته باشیم و با دوستان عزیزمان بیشتر بحرفیم .

2) حالا که اساتید و ظلم آن خودکامگان بر ملت مظلوم فیزیکی  دل هر سنگی را به رحم آورده , و باعث ایجاد لطوفت قلوب گردیده, ما هم در صدد بیان ظلم روا شده از طرف آنها به خودمان هستیم باشد که یک کم با ما مهربان تر شوید .

3)ما در این جا این فرصت را به خودمان می دهیم که شما عزیزان را ... فرض کرده و به آنچه نیستیم و هرگز هم نخواهیم بود, تظاهر کنیم . بر این اساس ما درکل نوشته های این وبلاگ خودمان را آخرین حد شعور , اخلاق, فهم , درک , شعور , آزاد اندیش , فیلسوف و غیره فرض کرده و شما را هم سس مایونز می دانیم .

4) ما دیددیم که حیف است پول خرج کنیم و برویم دفتر خاطرات و قلم و از این مقولات بخریم (هر چند که خودمان مسیول پخش همین ها در گزوه هستیم ) این است که این جا برای ما حکم دفتر خاطرات را هم دارد و هر اتفاق مربوط یا نا مربوط و خصوصی و غیر خصوصی زندگیمان را این جا می نویسیم .

پینوشت :

1) ما اول خواستیم خودمان را معرفی نکینم و با اسم مستعار بیاییم , ولی بعد دیدیم که افرادی مانند  فسیل رو به استحلال ممکن ایس از دست ما شاکی شوند و ما را بزدل بدانند  .

2) دوستان , این جا مکانی هست برای ابراز وجود , هر کی هر کامنتی دوست داره بذاره , و خودش رو تخلیه کنه , حیفه جوون توی این سن همه چیز رو بریزه توی خودش !

3) همه را لینک کردیم , ولی به تقلید از گربه نره و روباه مکاری که هرگز وبلاگش را آپ نکرد.

+ نوشته شده توسط حسن و احسان آیراملو در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 و ساعت 12:28 |


Powered By
BLOGFA.COM